سلام. تصمیم گرفتیم یه بانک اطلاعاتی (کلیک کنید)قوی از همه بچه هایی که به نحوی با هیئت در ارتباط بودند داشته باشیم. یه لیست طراحی شد که اطلاعات عمومی و کلی کل بچه ها جمع آوری شود.
تا الان اطلاعات ناقص 75 نفر گردآوری شده است. هر کسی که دلش میخواد سهمی داشته باشه. فایل رو دانلود کنه و بعد از پر کردن به آدرس rnohsen@gmail.com ارسال کنه.
از امنیت اطلاعات مطمئن باشید.
با تشکر
با تشکر از مشارکت دوستان تا الان اطلاعات 114 نفر جمع آوری شده است که انتظار میرود تا 500 نفر بشود. کماکان منتظر هستیم/
××××××
شد 135 نفر که از 74 نفر ایمیل نداریم. اگه از کسی اطلاعی دارین شاید به درد بخوره. هر چی دارین بفرستین.
××××××××××××
شد 145 نفر که 36 نفر رو نمیدونیم کجا زندگی میکنن و از 67 نفر ایمیل نداریم.
42 نفر خانوم هستن و بقیه آقا
از 36 نفر شماره موبایل نداریم.
رشته اقتصاد با 13 عضو پیشتازه.
چند دقیقه پیش مطلع شدم که پدر «محمد علی ابراهیم نجف آبادی» به رحمت خدا رفته است.
برای ایشان و خانوده شان صبر و برای پدر مرحومشان مغفرت آرزومندم.
گویا روز جمعه صبح و عصر در مسجد جامع و حسینیه اعظم نجف آباد مراسم فاتحه ای برگزار خواهد شد. کسانی که شرایط حضور ندارند با تماس تلفنی و یا پیامک میتوانند تسکینی برای یکی از خادمین مخلص باشند.
یا حق
متن غلامحسین کرباسچی:
بیاد آقای ابراهیمی که امروز در خاک آرمید
1 -
با چشمان بسته وارد اتاق شدم. احساس کردم غیر از بازجوی قد کوتاه، بد دهن و خشنی که هوشنگ می نامیدندش، کس دیگری هم در گوشهای از اتاق نشسته است. از زیر چشم بند دمپایی پاره و لباس زندانش را دیدم.فکر کردم باز دستگیری دیگری و حرف و حدیث جدید و مکافات بازجویی از سرِنو ولی هوشنگ با خشونت چشم بندم را باز و با دست اشاره کرد که ساکت باش. فردی که روی صندلی آهنی با لباس چروکیده و مندرس زندان نشسته بود، شیخ حسن ابراهیمی بود. چشم بند پهن و محکمی بر چشم داشت و آرام و ساکت تلاش می کرد از گوشها برای ارزیابی محیط و آدم تازه وارد چیزی بفهمد. رفته بودند در حجره مدرسه حجتیه نادی را دستگیر کنند.محمد منتظری فراری شده بود و ماموران در به در به دنبال همه رفقا و نزدیکان او هر گوشه ای را در قم و اصفهان و نجف آباد جستجو میکردند. نادی هم از مدرسه بیرون رفته بود و به جای او ابراهیمی را دستگیر و به سرعت به تهران منتقل کرده بودند. فردی که بعدها از ایران گریخت در بازجوییها اسم من و ابراهیمی را مطرح کرده و گفته بود جزوههایی که از او گرفته بودند را به من داده است. من هم گفته بودم ابراهیمی را نمی شناسم.
حالا او را برای روبرو کردن با من آورده بودند. هوشنگ ، با خشونت ولی آهسته پرسید : او کیست؟ گفتم: نمی دانم. گفت: هم مدرسهای توست، ابراهیمی است. کمی چشمبند را که نیمی از صورت او را پوشانده بود بالا زد که شاید با دیدن بخش بیشتری از چهرهاش او را شناسایی کنم و تهدید کرد که اگر دروغ بگویی، چه و چه می شود. با جدیت و قاطع گفتم: نه، نمی شناسم.
بالاخره پس از چند بار انکار، دوباره به سلول بازگردانده شدم؛ نگران و متحیر. اگر ابراهیمی حرفی زده بود، چه میشد؟ بعدها که آزاد شدم فهمیدم از همان جا او را آزاد کردند و او هم یکسره به زاهدان و پاکستان و بعدها به عراق و لبنان رفت و دیگر تا انقلاب بازنگشت.آن شب را تا صبح در انفرادی در فکر ابراهیمی به صبح رساندم. پیش خودم می گفتم شاید زیر شکنجه و کتک اقرار کند ولی پس از چند روز که دیدم خبری نشد فهمیدم مردانه مقاومت کرده و لب از لب باز نکرده است.
2 -
چهره مهربان او را از سال 43 در حجره شماره 2 مدرسه همیشه یادآور صمیمت و سادگی و در عین حال هوش و زیرکی سرشار بود. از طلبههای سخت کوش و جدی نجف آباد بود که هر کدام برای خود اعجوبه ای بودند در زیرکی و توانایی.حاضر نبود برای هیچکس چهره درهم کند، حتی مخالفین و آنها که با او درگیر میشدند.بارها از موقعیت هایی که خود ساخته بود به سادگی و بدون ادعا کنار آمد و همه چیز را بی سر و صدا واگذار کرد. می خواست به کار و تلاشش ضربه ای نخورد و راضی نبود در دعوا و مشاجره حاصل زحمات و تلاشش به بهانه خط و ربط های سیاسی و اتهام هایی که هر روزه برای همه به نوعی سبز می شود وجه المصالحه قرار گیرد.
بی مدعا و راحت هر موقعیتی را که محصول تلاش شخصی اش نیز بود به دیگران وا می گذاشت و حتی رو ترش نمیکرد . در دل هم برای آنها بدخواهی نداشت. در اوج نامهربانیها باز هم می خندید و حمل به صحت می کرد و هر چه در توان داشت در آخرین لحظه نیز کمک می کرد. از همین جا بود که حتی مخالفین سیاسی او هم نمی توانستند او را دوست نداشته باشند. صلح ِ کل بود و مورد علاقه همه. کسی نمی توانست کلمهای علیه او در خصایل منفیاش به یاد آورد. برای همه دلسوز و مهربان ، برادر و همراه بود. وقتی هم از کسی نامهربانی در سیاست و خط و ربط ها میدید، حاضر نبود نقد او را گوش دهد. بین همه ما معروف بود که شیخ حسن همه چیز را توجیه می کند و آخرین حرف این بود که آنها اینطور برایشان جا افتاده و عقیده شان این است و با این منطق خود و دیگران را قانع می کرد که دشمنی نکنیم، همه را دوست داشته باشم و خیرخواه زندگی کنیم.
زود اشک می ریخت، نه تنها وقتی در مجالس مذهبی و ذکر مصیبت می نشست ؛ حتی وقتی که فرزندان شهدا یا ایتام دوستانش را می دید. خود برادر شهیدی داشت و در خانوادهای سرشار از شهادت و جانبازی بزرگ شده بود. از این همه قدرت طلبی و اختلاف و نا به سامانی در امور انقلاب و کشور یاس و افسردگی مرموزی به جانش افتاد. باور نداشت که آن همه تلاش و جهاد و گذشتن از سر راحت و آرامش زندگی و دوران جوانی برای او و بسیاری از همراهانش و بعد از این همه فداکاری و ایثار یک ملت این روزهای پر دغدغه و مبهم و آینده ای نامعلوم تر و نگران کننده تر برای جوانان و فرزندانمان را در این کشور به اندیشه بنشینیم. شاید این غصه ای بود که چون توده ای مرگبار گلویش را فشرد و یک سال قبل در بیمارستان مهر پزشکانی که همه می شناختندش و با او خاطراتی خوش از دوران خدمت و جهاد داشتند تن به عمل جراحی داد و ما فکر می کردیم با اقدامات درمانی این مرگ تدریجی وحشتناک از او دور شده است اما امسال گویی افسردگی و فکر و خیال درون ناآرامش که در پس پرده ای از تحمل ، صبر و بردباری همیشگی او پنهان بود طوفانی به پا کرد و به جانش افتاد و با خونریزی شدید ریه او ناگزیر از بستری شدن در بیمارستان شد. با پای خود رفت ولی هرگز نتوانست برگردد. پزشک بیمارستان در آخرین روز می گفت بیش از 800 سی سی خون از گلو بیرون ریخته و دیگر کاری از آنها ساخته نیست. تلاش بسیار کردند ولی گویا خون دلش را پایانی نبود. احساس می کردی آنچه در دل نهان کرده، لخته های خونی شده که حال از دهانش سرازیر می شود. یادم افتاد که دیشب در مجلس آقای دکتر انصاری، مصیبت امام مجتبی(ع) را می خواندند که اتفاقا آقای ابراهیمی نامش را از آن امام گرفته بود و گویی صبر و تحمل بردباری در عین مصیبت ها را نیز از او آموخته بود و نیز چگونه مردن را ؛ آنجا که می خواندند :
خونی که خورد در همه عمر از گلو بریخت دل را تهی ز خون دل چند ساله کرد
3 -
وقتی برای مصالح کشور و اسلام نتوانی فریاد بکشی و نگران همه چیز و نسل خود و نارسایی ها و نابه سامانی ها باشی چه چیز جز خون دل و مرگ در سکوت و خاموشی برایت می ماند. ابراهیمی از آنچه برای آیت الله منتظری پیش آمد، فقط تاسف می خورد و آه می کشید ولی حاضر نبود کسی را نقد کند و کلمه ای علیه کسی صحبت کند اما همیشه به مظلومیت و محاسن او فکر می کرد و از دل دعا می کرد.
از محمد منتظری و خاطراتش که می گفت، اشک می ریخت و تاسف می خورد. عمری از دوستان و مبارزان و مسلمانان پاکستان و دیگران گفت و حسرت کشید. مهربان،کم توقع،سلیم النفس ، دلسوز و همراه بود. حتی در بیمارستان در این آخرین روزها برای برآوردن کوچکترین نیازش زنگ را نمی فشرد مبادا مزاحم پرسنل بیمارستان شود.
دیشب وقتی همراه دوستان از خانه غرق در اشک و ماتم او بیرون می آمدیم، همسر صبور و همراهش یک جمله بیشتر نگفت: وصیت آقای ابراهیمی این است که از همه عذرخواهی کنم و بابت زحمات حلالیت بطلبم، همین.
سلام.
یکی از نیت های من (که این چند روزه ساعت شیش و نیم از خونه میرم بیرون هفت و نیم میام )از نوشتن این مطلب فقط شرمنده کردن عده ای از دوستان است که خودشون رو گذاشتن سرکار و یه دومین رو توی اینترنت اشغال کردن و اسمشون رو هم گذاشتن وبلاگ نویس. بابا اگه نمیخوای بنویسی پاکش کن آدم هی نیاد ببینه اتفاق جدیدی نیفتاده.
یا حق
← صفحه بعد